تبليغاتX
بادبادك باز

سیب حوا

 


بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

                                   نجمه زارع

------------

پ.ن: ندارد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:42  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

فراموشي

بسمه تعالي

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم ( قيصر امين پور)


گفته بودند كه :

« بزرگ مي‌شوي يادت مي رود !»

بزرگ شدم

اما هنوز كه هنوز است

سينه ام درد مي‌كند !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:50  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

ببین!

بسمه تعالی

ای کاش چشمانم زبان داشتند !


ببین چگونه غمت پشت من شکست ببین !

غروب وار، طلوعم به خون نشست ببین !ببین

 

بسان آدمک برفی از تب خورشید

ببین چه آب شده می روم ز دست، ببین

 

من آن حکایت شیرین، من این روایت تلخ

تو فکر می کنی این « من » همان من است؟ ببین !

 

در آینه به سخن، شب که با تو بنشینم

ز در درآ و مرا مست، مست مست ببین

 

در این مقوله زبان سخن به عجز آمد

نگاه کن به نگاهم هر آنچه هست ببین

 

حسین منزوی

-------------

پ.ن:

این روزها با ریحانه دختر دایی یک ساله ام احساس همدردی می کنم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:31  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

حس غریب

بسمه تعالی

من که هستم برابرت عشق است

من که در غربت تو تنهایم / تو که هستی برابرم عشق است


در زندگی لحظاتی وجود دارند که فقط یک بار آنها را تجربه می کنی. یک بار اتفاق می افتند و دیگر تکرار نخواهند شد و هر وقت حس آن لحظه را مزمزه می کنی تمام وجودت لبریز می شود از شوق تکرار آن. ولی میدانی که دیگر تکرار نخواهند شد. فقظ شیرینی آن برایت می ماند و شاید داغ آن روی دلت !

اگر مرور کنم زندگی بیست و چند ساله ام را شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نشوند این لحظات . لحظاتی که هر کدام داغی گذاشته اند روی دلم و هنوز که هنوز است سوزان تر از همیشه می سوزاند وجودم را ولی خوب می دانم که دیگر تکرار نخواهند شد.

شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان به لطف خواهرش دعوت شدم به حرمش . بارگاه سلطان بن سلطان، امام رئوف، علی بن موسی الرضا (ع) .
مراسم شب قدر را سپری می کردم با سیل جمعیتی که بود مثل همیشه ، مثل هر سال و من غافل از اینکه که کجا هستم و برای چه آمده ام ؟؟

قرآن به سر گرفتم و قسم دادم خدا را به عزیزانش مثل همیشه ، مثل هر سال . تا اینکه رسیدم به نام ولی نعمتمان و ضامن آهوها. جمعیت ایستادند و همه رو به مضجع باهرالنور حضرت و من نیز بی اختیار!
ایستادن و رو به ضریح شدن همان و ...

خیلی لذت بخش است که در« محضر» باشی و مولایت را قسم بدهی که وساطت کند که بزرگی کند ...

در زندگی لحظاتی وجود دارند که فقط یک بار آنها را تجربه می کنی. یک بار اتفاق می افتند و دیگر تکرار نخواهند شد ... 

پ.ن:
۱-عادت به بلند نویسی ندارم این بار را به بزرگواری خودتان ببخشید.
۲- یادم رفت بگویم که این لحظات با کلمات قابل وصف نیستند و قلم کم می آورد در بیانشان و زبان الکن می شود.
۳- گفت: علی بن موسی (ع) داری و این گونه پریشانی ؟
           
هیچ نگفتم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:22  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

همشیره امام خراسان خوش آمدی ...

بسمه تعالی

من نشانی دل دربدرم را بانو / از تو پرسیده ام اما چه کنم یادم نیست ؟!


 


حق دارد اين مكان، زند ار دم ، زلامكان

كو را يگانه گوهر سلطان هفتم است

 -------------

پ.ن:

1- خدا را شاکرم به خاطر نعمت محبت .

2- خدا را شاکرم به خاطر هم جواری با همشیره امام خراسان .

3- خدا را شاکرم به خاطر اینکه هر وقت دل دربدرم را گم می کنم می دانم که کجا باید بروم و نشانی اش را از که بپرسم .

4- راستی روزتان مبارک !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:46  توسط سيد محمد باقر موسوي  | 

 
س